عازم سفرم ...

سلام.

ببخشید یه چند روزی رو عازم سفرم ...

پیش از امتاحاناتم لازم بود ...

برام دعا کنید ... دیشب یه درد عجیب اومده بود سراغم.

روضه خوندن برام سخت تز از کوه کندن بود ...

برام دعا کنید بتونم این ترم معدل خوبی کسب کنم.

راستی ٬ اولین واحد دانشگاهی من پاس شد !

همون درسی که اصلا انتظارشو نداشتم ... آزمایشگاه شیمی !!!...

یا حیدر . مددی کن.

یه صلوات بفرست ... دست خالی نری !

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

کشتی ما رو ...

حوصله ندارم ...

ارباب ... ارباب جان ... قربونت برم اقای مهربون ...

یه کاری واسه ما نمی کنی ؟؟؟

آقا ...

سه ساله ات کشت مارو ...

چه حرفا ...

چه اوصاف که ازش نشنیدیم ...

این روزا حال ندارم ... حوصله ندارم ... حوصله خودمم ندارم ...

کلافه ام ...

من موندم ٬ بچه سه ساله ؟...

به فکرت که میفتم خانم جان ٬ کلافه میشم ... بی حوصله ی بی حوصله ...

قربون اون قد و بالای کوچیکت خانم جان ...

نبینم خسته ای ...

نبینم زخم داره پاهات ...

بی بی جان ...

نبینم بهت خندیدند ...

بعضی حرفا امون ادم رو می بره ... هر چند سنگ دل باشه مثل من ..

از دست خطم میشه فهمید که چقدر بهم ریختم ...

اینجا نگم کجا بگم ؟

میگفت : وقتی زجر رفت که بچه رو پیدا کنه ٬ توی این صحرا به اون برزگی ...

وقتی پیداش کرد ...

حتی زحمت پیاده شدن از اسب رو هم به خودش نداد ...

دست که دراز کرد .... پنجه ی دستش رو باز کرد و بعد بست ...

حالا میفهمی چرا میگه :

دیگه چشمی ندارم ٬ دیگه سویی نمونده

دیگه بابا مثل ِ فاطمه پهلویی نمونده ...


*حالا بشین پای درست ...!

فردا ... بهتره بگم امروز !

امتحان ترم آزمایشگاه شیمی دارم .... با این حال و روز !!!

دعا کنید نیفتم. همین.

ساعت ها روضه ... ساعات !

اینجا دروازه ی ساعات شهر شام است ...

دلم خون است از اینجا ...

دروازه ی ساعات جایی است که ساعت ها روضه در آن خوابیده است ...

سر ارباب ما ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ...

مشت مرا باز نکن ...

کشته مرده ی این شعرم ... تا ننویسمش نمیرم سر درس و مشق !

من ناقابل اگر  تشنه ی دیدار توام

از طفولیتم ارباب گرفتار توام

تو به پیشانی من مهر قبولی زده ای

تا بدانند همه نوکر دربار توام

جاااااان ِ زهرا ٬ بر کس مشت مرا باز نکن

من که رسوا شده در کوچه و بازار توام

بی وفایی مرا جان ابالفضل ببخش

من که سرمست تو و مست علمدار توام

گریه کردن به تو را ٬ مادر من یادم داد

بی سبب نیست سیه پوش و عزادار توام

 

مولا جان ...

مهربونم...

یوسف گل پیرهن

یوسف غریبم بگو چرا

پیرهن تو بوی خون میده

چه جوری ببینم جلو چشام

داره با لب تشنه جون میده ...

از من نخواهید که ساکت باشم ...

عزای سه ساله نزدیکه ...

آی .... دختر شاه ....

دختر شاهی که به تو صدقه حرام است ....

دختر شاهی که جای تو در خرابه نیست ....

دختری که سه سالت بود اما ... اما :

به زحمت تکیه بر دیوار می کرد

کسی این جمله را تکرار می کرد

الهی صورتش آتش بگیرد

که با سیلی مرا بیدار میکرد ...

کسی ندونه ٬ فکر میکنه حرف یه پیره زنه ....

اگه سه سالش بود ٬ پس چرا بهش میگن «بی بی رقیه» ؟؟؟ ...

تمومی نداره این حرفا ...

مثل همیشه ٬

آآآآه ه ه ...

مبارک باشه اقا ...

مرا از پیش خود آقا مکن دک

که کردم نام زیبایت به دل حک

دعا کن تا بقیع را هم بسازیم

حسین جانم «ضریح نو» مبارک ...

هدیه ای برای تو

 

من برای تولدت ارباب

دوست دارم که پیرُهن بخرم

تو هنوز هم بی کفن هستی

باید ارباب ٬ یک کفن بخرم....


شنیدم والده ی آقای حسینخانی به رحمت خدا رفتند....

خدا روحش رو با حضرت زهرا محشور کنه.

در رثای چنین مادری٬ تربیت چنین پسری بس .

یک شب با حاج محمود کریمی

دهه محرم حاج  محمود کریمی چگونه می‌گذرد؟

اطلاعات فوری

*متولد 1356، قم

*پدرش در عملیات فتح‌المبین (1361) در دشت عباس مفقودالاثر شد

*برادرش (ابوالفضل) نیز در كربلاي 5 (1365) در شلمچه به شهادت رسید

*در 1370 ازدواج کرده و دو فرزند دارد

*دانشجوي مديريت صنعتي دانشگاه علامه طباطبائي بود ولی به دلیل مشغله رهایش کرد

*كمربند سياه  دان دو در رشته جودو و کمربند سیاه، دان 5 در رشته شين‌ذن كاراته دارد

*به شدت به شنا علاقه‌مند است و همین‌طور موتورسواری را به شدت دوست دارد

*اولین‌بار در کنار مرحوم کافی مداحی کرد و بعدها شاگرد حاج حميد مدِق و حاج علي اربابي بود.

حاج محمود کریمی جدای از آنکه قریحه کم‌نظیری در ملودی‌سازی (به قول هیئتی‌ها؛ سبک‌سازی) دارد، شاعر قابل قبولی هم هست و این دو توانایی، به همراه خلاقیت و نوآوری کنترل شده، رازهای موفقیت اوست؛ مقبولیتی که هم در بین قشر سنتی و مذهبی می‌شود پیدایش کرد و هم بین جوانان  ونوجوانان.

آنچه می‌خوانید، گزارش لحظه به لحظه و زنده‌ای است از یک شب همراهی با حاج محمود کریمی در مسجد الهادی و هیئت ثارالله با اندکی نقل‌قول‌های اضافه.

*

«من نزدیک 20 سال است که صبح‌ها با یک خط شعر برای خودم روضه می‌خوانم. از یک سال بعد از شهادت اخوی‌ام. مثلا با خودم می‌خوانم «از آب هم مضایقه کردند کوفیان...». جالب است بدانید که سینه هم می‌زنم. برای عشق خودم پنج بار به سینه‌ام می‌زنم و آرام می‌گویم «حسین... حسین». کلش یکی دو دقیقه هم طول نمی‌کشد ولی روزت را با روضه شروع کرده‌ای و باید تاثیرش را ببینی. بعضی‌ها که نمی‌دانند داستان چیست می‌گویند افسردگی می‌آورد. خب یک بار بچشید. امام حسین(ع) اجر امتحان را هم می‌دهد.» روزی که اینگونه شروع شود، در دهه محرم چطوری ادامه پیدا می‌کند؟

*

کاپشنش را همان دم آسانسور درمی‌آورد، پیراهنش را مرتب می‌کند، دستار و شال مشکی‌اش را می‌دهد دست همراهش و «یا علی...». شهاب مرادی که می‌بیند حاج محمود مثل همیشه، سر ساعت از در پشتی آمده و حواس جمعیت پرت آمدنِ اوست، با صلواتی برای سلامتی‌اش، سلام و علیکی می‌کند و بحث را به سمت روضه می‌برد. این نشانه ثابت همه واعظان و مداحان است و نمایش اتوماتیک اتمام وقت!

حالا نوبت اوست که میکروفون دست بگیرد و گریه‌ها را ببرد سمت مقتل. جوان‌ها، آن جلو با هم مسابقه گذاشته‌اند برای چسبیدن به منبر، ولی میاندارها که می‌رسند، جا خودبخود باز می‌شود برای نشستن آنها. وقت سینه‌زنی رسیده.

بعد از روضه‌خوانی نیم‌ساعته، نفس می‌گیرد. روی منبر کوتاه مسجد می‌ایستد تا همه ببینندش. آن بالا گرما بی‌داد می‌کند. نفس کشیدن سخت است. سینه‌زنی پا می‌گیرد. جمعیت شور و حال خاصی دارند.با چند اشاره چشم، میاندارهایش را برای «جفت‌زنی» مرتب می‌کند، به یکی‌شان هم چشم‌غره می‌رود تا حساب کار بیشتر دستش بیاید. همه این‌ها بدون آن است که خللی در برنامه پیدا شود. اگر کسی به چشم‌های حاجی نگاه نکند، امکان ندارد که بفهمند همه این نظم را یک‌تنه –با چشم- مدیریت کرد، همانطور آنهایی که فردا، فایل صوتی امشب را گوش می‌کنند.

*

عرقچینش را روی سر محکم می‌کند. با یک شال دیگر، عرق‌هایی روی پیشانی و صورتش را کنار می‌زند. مرحله جدید سینه‌زنی رسیده. با نوای «یا حسین» (به شیوه عربی) بیشتر حال می‌کند، با دقت سرش را از میکروفون دور می‌کند و همانطور کشیده، یا حسین را می‌گوید که جمعیت درست یاد بگیرند.

خودش با شعر بیشتر حال کرده. این را می‌شود از روی خطوط چهره‌اش فهمید وقتی به برخی بیت‌ها می‌رسد. صورتش جمع می‌شود ولی اشک‌هایش بیرون نمی‌زند. باید مراسم را اداره کرد. هنوز شور شروع نشده، می‌زند به روضه. درست تشخیص داده، آنقدر جمعیت بالا و پایین پریده و در این یک ساعت، جاندار سینه زده که بازوها توان بالا آمدن ندارند. روضه هم تنفس است و هم عشق و حال برای مرحله آخر. به صدابردار نگاهی می‌کند و روی شانه‌اش دست می‌گذارد.

*

جوان به پهنای پیشانی‌اش عرق کرده از شدت فشار و گرمای حوالی منبر، چند دقیقه بعد، به پهنای صورت اشک هم می‌ریزد تا صورتش خیش اشک و عرق شود ولی دستش را حتی برای یک لحظه از روی میکسر مفصلش برنمی‌دارد. او باید با همین فشار و گرما، با همین شور و حال اشک، 14 میکروفون آویزان شده به سقف مسجد را کنترل کند و همزمان حواسش جمع باشد که دو میکرفون دست مداح و همراهش، با صدای سینه‌زن‌ها به خوبی میکس شود.

یکی بالا نزند و یکی بیش از حد شنیده نشود و صدای درست بی‌غلطی به بلندگوها و باندهای بی‌شمار محوطه مسجد و کوچه برسد. صدایی که برای پخش اینترنتی با کیفیت مناسبی هم ضبط شود و تازه، در هنگام جفت‌زدن (یا 6 دست) صدای طبل و سنج را هم به خوبی تنظیم کند. اگر هیئت چیذر کریمی، یک اتاق صوت مستقل دارد، همه این صدابردرای و تنظیم دقیق، در همان گرمای طاقت‌فرسای کنجِ منبر انجام می‌شود؛ با اشک و عرقِ عشق.

چشم که بیاندازی حاج محمود را پیدا نمی‌کنی، همیشه قبل از دعای آخر، غیبش می‌زند و دعا را واگذار می‌کند به اهلش.

*

تمام بدنش خیس است. نه توصیف می‌خواهد و نه اغراق؛ خیس. وارد آسانسور پشت هیئت که می‌شود یک بخاری دیواری قرار داده‌اند. می‌چسبد به بخاری. انگار که می‌خواهد سر و حنجره‌اش را گرم نگه می‌دارد تا مبادا سرماخوردگی یا گرفتکی، دهه محرمش را خراب کند. آسانسور به یک واحد نقلی در بالای مسجد باز می‌شود. گرم است. سریع داخل می‌شود. داخل اتاق همه لباس‌های مشکی‌اش را کنار می‌اندازد و یک دشداشه بلند مشکی می‌پوشد. گوشه اتاق دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد. کمتر از نیمساعت بعد، همه همراهان و مدیران هیئت بالا می‌آیند ولی حاج محمود هنوز دراز کشیده. صدا از دیوار درمی‌آید که از این چند مرد تنومند، نه.

اما خودش که تازه متوجه حضور آدم‌ها شده، سکوت را می‌شکند، قبول باشه را که می‌گوید، دهان ملت هم باز می‌شود. یکی از برنامه و فلان شعر، تعریف می‌کند، یکی ایرادهایی که به گوشش رسیده را می‌گوید. کم کم صداها در هم می‌رود و نمی شود تشخیص داد که کی با کی حرف می‌زند. ولی همه خسته‌اند.

هر قدر روی صحنه (منبر) چهره‌اش به اخم می‌زند، در آن اتاق گرم و ساده، مهربان است. صدایش اصلا بلند نمی‌شود. یک آقازاده را بغل می‌کند و از چیزهایی که یاد گرفته می‌پرسد. شام دادن هیئت که تمام می‌شود، شام از آسانسور بالا می‌آید. همان غذای متبرکی که به بقیه داده‌اند، البته با نوشابه و ماءالشعیر انتخابی! معلوم نیست آخرین وعده‌ای که خورده کی باشد، ولی زیاد غذا نمی‌خورد. مایعات اما چرا.

*

ساعت از نیمه شب گذشته. خیابان و کوچه‌های اطراف مثل روز اولش خلوت است. همه داربست‌ها و بخاری‌های بزرگ خیابان هم جمع شده. از ساک همراهش یک دست لباس مشکی دیگر بیرون می‌کشد و می‌پوشد. دشداشه را هم داخل همان ساک می‌گذارد. همراه عرقچین و شال. کاپشنش را می‌پوشد و شال بزرگی را دور تا دور سر صورتش می‌پیچد. کلاه پشمی هم را تا روی ابروها پایین می‌کشد. فقط می‌شود همان چشم‌ها را دید. چشم‌هایی که هم مرتب می‌کنند، هم اخم، هم لبخند.

 

***

نوآوری‌های محرم 91

هم‌نوازی دست‌ها و سنج‌ها

هر ساله ایده‌هایی در هیئت‌های مذهبی رو می‌شود که حاصل فکر و طراحی هیئت‌داران، مداحان و اطرافیان است. مثل هر اتفاق دیگری، خوب و بد دارد، بگیر و نگیر هم! این چند اتفاق، امسال در چند هیئت باب شد. البته معلوم نیست خیلی‌هایش «جا» بیفتد یا فقط برای همین امسال باشد و تمام. ولی همین‌ها بالاخره باید ثبت می‌شد دیگر؛ بدون اظهارنظر درباره خوب و بدی هرکدامش.

*

یاحسین با دمام و سنج

اگر محمود کریمی چند سال پیش، بعد از مرحله «واحد» دوباره دو دم‌های قدیمی را با ریتمی جدید زنده کرد، قبل‌ترش بحر طویل خواند یا تک‌زنی به راه انداخت، امسال ریسک بزرگی کرد؛ ایده‌ای امتحان پس‌داده در دسته‌ها ولی کاملا نو برای هیئت‌ها. دمام و سنج به هیئت‌های محمود کریمی (چیذر و الهادی) آمدند تا با نوای عربی و بهم چسبیده «یا حسین» همراه شوند و ترکیب عجیب و حماسی بسازند. (باید یک نمونه‌اش را گوش کنید تا جمله قبل را درک کنید!) هنوز اسم یگانه‌ای برای این ترکیب سینه‌زنی و دمام تعیین نشده ولی «جفت‌زنی» یا «6 دست» هم به گوش رسیده!

راستی از ما نشنیده بگیرید ولی می‌گویند یک ماه قبل از محرم، پیشنهاد این کار به کریمی داده شد ولی مخالفت جدی‌اش، طرح را مسکوت گذاشت تا 5 روز مانده به محرم. حاج محمود وقتی اجرای این ایده را قبول می‌کند می‌گوید که اگر این ایده، داستان شود، برای همیشه مداحی را کنار می‌گذارد. نواختن دمام در شب اول چیذر، ناکام می‌ماند و ناهماهنگی میانداران و تعجب سینه‌زن‌ها همه چیز را بهم می‌ریزد. ولی سینه‌زن‌های الهادی، خوب عمل می‌کنند، تایید ضمنی یکی از بزرگان باعث می‌شود تا محمد صمیمی (شاعر و ایده‌پرداز) هر شب تا صبح، دو شعر غیر تکراری و متفاوت با این سبک بگوید.

از شب سوم هم سنج به دمام اضافه شد و ایده اولیه، به کمال رسید. در این ده شب، به دلیل کمی جا، در بیرون محوطه دمام می‌زدند و صدابرداری همزمان و متناسب آن هم از رخدادهای بی‌نقص محرم امسال شد. بعد از محمود کریمی، جفت‌زنی در دو شب و روز پایانی چند هیئت دیگر (از جمله هیئت الرضا- عبدالرضا هلالی) به راه افتاد. برای مانایی این ایده باید کمی صبر کرد و منتظر شد تا ایرادات و اشکالات احتمالی‌اش عیان شود.

منبع : عقیق

دلتنگم...

دلتنگم ...

برای روضه ی یه مادر ...

یه مادر قامت خمیده ...

یه مادر بی نشون ...

یه مادر جوون ... که دست به دیوار گرفت ...

اونم پیش چشم بچه هاش ...

نمیدونی اون بچه چی میکشه وقتی مادر رو تو اون حالت ببینه ...

باید این دست مرا خادمه بالا ببرد

من که بالا ببرم مطمئنم می افتد

مداحی با شعر رضا یزدانی !!!!

داشتم مداحی جلسه هفتگی هیئت الرضا رو گوش میکردم ... در تاریخ ۲۸/۷/۱۳۹۱ ...

با مداحی شخصی به نام محمود استاد باقر !...

ایشون رو میگم

بنده خدا یه جوری عکس انداخته انگار میخواد واسه جلد آلبوم جدیدش بزنه ...

بگذریم از این عکس های فتوشاپی(انشاالله که فتوشاپه ... والا غیر از گریم چیزی دیگه نیست!...)...

حالا میدونید چی میخوند تو هیئت ؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟

اگه عاشقت نبودم ، پا نمیداد این ترانه

بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه

خدا وکیلی نگاه کن !... این محموده ، حاج محمود هم محموده !!! البته خاک بر دهنم ... مقایسه این دو تن اصلا از بیخ اشتباه بود !

نه سبکش سبک مناسب مداحیه ... نه شعرش ...

از مداح های زیادی دلم خونه ...

از نهاد رهبری دانشگاه زنگ زدند به قم که یه مداح خوب برامون بفرسید

طرف برگشته گفته : مداح دسته دوم (رده بندی هم دارند!) داریم ... حالا شما چقدری میدید بهش ؟؟؟؟!!!!!

حاج آقا هم گفتند : بفرستید بیان ... از خجالتشون در میایم ...

از ما انکار و از اونا اصرار که چقدر بودجه دارین .... خلاصه ...

حاج آقا فرمودند برا ده شب ۷۰۰۰۰۰تومان + اسکان و غذا ...

طرف برگشته میگه : هه هه هه ... حاج آقا دلت خوشه ها !!! همین آقا یه شب تا تهران میره و میاد ، ۲۵۰۰۰۰۰ میگیره ... حالا تا کرمانشاه بیاد ، اونم یه دهه ، برا ۷۰۰۰۰۰ تومن ؟؟!!!!!

سبحان الله ....

بگذریم که سرنوشت مداح هیئت دانشگاه ما چی شد ....

مداحی با شعر رضا یزدانی !!!!

داشتم مداحی جلسه هفتگی هیئت الرضا رو گوش میکردم ... در تاریخ ۲۸/۷/۱۳۹۱ ...

با مداحی شخصی به نام محمود استاد باقر !...

ایشون رو میگم

بنده خدا یه جوری عکس انداخته انگار میخواد واسه جلد آلبوم جدیدش بزنه ...

بگذریم از این عکس های فتوشاپی(انشاالله که فتوشاپه ... والا غیر از گریم چیزی دیگه نیست!...)...

حالا میدونید چی میخوند تو هیئت ؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟

اگه عاشقت نبودم ، پا نمیداد این ترانه

بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه

خدا وکیلی نگاه کن !... این محموده ، حاج محمود هم محموده !!! البته خاک بر دهنم ... مقایسه این دو تن اصلا از بیخ اشتباه بود !

نه سبکش سبک مناسب مداحیه ... نه شعرش ...

از مداح های زیادی دلم خونه ...

از نهاد رهبری دانشگاه زنگ زدند به قم که یه مداح خوب برامون بفرسید

طرف برگشته گفته : مداح دسته دوم (رده بندی هم دارند!) داریم ... حالا شما چقدری میدید بهش ؟؟؟؟!!!!!

حاج آقا هم گفتند : بفرستید بیان ... از خجالتشون در میایم ...

از ما انکار و از اونا اصرار که چقدر بودجه دارین .... خلاصه ...

حاج آقا فرمودند برا ده شب ۷۰۰۰۰۰تومان + اسکان و غذا ...

طرف برگشته میگه : هه هه هه ... حاج آقا دلت خوشه ها !!! همین آقا یه شب تا تهران میره و میاد ، ۲۵۰۰۰۰۰ میگیره ... حالا تا کرمانشاه بیاد ، اونم یه دهه ، برا ۷۰۰۰۰۰ تومن ؟؟!!!!!

سبحان الله ....

بگذریم که سرنوشت مداح هیئت دانشگاه ما چی شد ....

عاشَ سعیدا و ماتَ سعیدا

 

الان شبکه یک (احتمالا) قسمت آخر مجموعه "آخرین روز های زمستان" رو پخش کرد .

مستندی که راجع به زندگی ۲۷ ساله ی شهید غلامحسین افشردی ، معروف به حسن باقری ساخته شده بود.

هدفم از نوشتن این پست این بود که چند خطی راجع به زندگی و ما و چگونگی پایان اون بنویسم.

برادر شهید غلامحسین افشردی ، جناب آقای محمد افشردی ، از چگونگی آخرین لحظات عمر این شهید می گفت:

... برگشتم دیدم خمپاره خورده جلوی در سنگری که بچه ها و غلامحسین توش مشغول شناسایی بودند ...

سریعا برگشتم و دیدم ۴ نفر که یکیشون حسن بود زنده اند ... بقیه ی سرباز هایی رو که اونجا بودند رو صدا زدم و کمک کردند شهید بقایی و شهید باقری رو سوار یه جیپ کردیم و منم نشستم پشت ماشین و رسیدم به یکی از مقر های فرعی گردان امام رضا علیه السلام ...

تو راه که بودیم ، شهید بقایی که جفت پاهاش قطع شده بود از خونریزی شهید شد ...

حسن هم که یه چندتا ترکش بیشتر نخورده بود ، همش زیر لب ذکر یا صاحب الزمان و یا حسین و... میگفت . ولی معلوم بود موج شدیدی ایشون رو گرفته ...

من مونده بودم اگه حسن به هوشه ، چرا جواب منو نمیده ... اگه بی هوشه چرا داره ذکر میگه ...

خلاصه نزدیکای ساعت ۱۱:۳۰ بهم خبر شهادت حسن رو دادند ... من حدود ساعت ۱۱ حسن رو سوار آمبولانس کردم و فرستادم عقب .

برام باور کردن این خبر خیلی سخت بود ... چون خون زیادی ازش نرفته بود ، تازه با اون حال ذکر هم می گفت !

دکترها دلیل شهادتش رو موج انفجار بیان کردند و گفتند که این موج باعث پاره شدن رگهای قلب و مغز حسن شده ... (نقل به مضمون از محمد افشردی)

میگم رفقا ، باید دید من و شما با چه بهانه ای و چه حالتی از دنیا میریم ... خوش به حال کسی که با ذکر حسین و ذکر زینب و یا صاحب الزمان از دنیا بره ...

مثل غلامحسین افشردی ، یا مجید سیب سرخی ...

به دلم افتاد با این شعر حرفم رو تموم کنم:

اى كه بعشقت اسير خيل بنى آدمند

سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت‏

باخبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

و آنهمه دل بستگان عقد گشاى همند

يوسف مصربقا در همه عالم توئى‏

در طلبت مردوزن آمده با درهمند

تاج سربوالبشر خاك شهيدان تست

كاين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

كاين در ر با فروغ پر تو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نيست‏

باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

سلسله كائنات حلقه اين ماتمند

گشت چو در كربلا رايت عشقت بلند

خيل ملك در ركوع پيش لوايت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

زانكه شهيدان او جمله مسيحا دمند

هردم از اين كشتگان گرطلبى بذل جان

در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سر خداى ازل غيب در اسرار تست

سر تو با سر حق خود ز ازل توأمند

محرم سر حبيب نيست بغير از حبيب‏

پيك و رسل در ميان محرم و نامحرمند

 

مجنون شبهای ...

یادش بخیر ...

دهه ی اول خیلی زود گذشت ...

اونقدر خودمو میزنم آقا ، نگام کنی یک دم ...

ساکن به موج خون شدم آقا ، منو ببر به حرم ... 

فقط همین قدر بگم ، دلم تنگ روضه های مادر شده ...

یه شب از همین شب ها ، یه چند خطی روضه ی مادر بخونم خیلی خوب میشه ...

شاید این حرفای فاطمیه که مونده تو گلو ، تموم بشه ... 

همین ها :

چند روزیست سرم روی تنم می افتد ...

 آه...

گیر کرده تو گلوم ... نمیتونم نگم ...

با نیزه ای خمیده شدی ، عمه ام خمید

.

.

.

ادامه نوشته

تا کی من بگم ... نمی کشی مرا ؟ حسین ؟؟...

خون ريخت ، قلوه سنگ به روي سرم كه خورد

زينب دويد ، روي زمين پيكرم كه خورد

برخاستم مقابل آنها بايستم

نگذاشت ضرب تيغ به بال و پرم كه خورد

تكيه به نيزه دادم و چشمم به خيمه بود

ديدم نگاه لشكريان بر حرم كه خورد

آنقدر چكمه آمد و بر پهلويم گرفت

مثل مدينه بر بدن مادرم كه خورد

رويم به خاك بود و نگاهم به آسمان

هي تيغ پشت تيغ بر اين حنجرم كه خورد

وقتش رسيده بود بريزند بر سرم

باران تير و نيزه به پا تا سرم كه خورد...

يعني كه گوشواره ي طفلان كشيده شد...

يعني كه دست بر گلوي دخترم كه خورد...

فرياد زد سكينه كه بابا عمو كجاست ؟

بيند دو دست حرمله بر معجرم كه خورد...