مسجد کوفه در خون نشسته

فرق حیدر زکینه شکسته

گوییا شهریار دو عالم

بار رفتن از شهر بسته

تیغ کین تا به فرقش اثر کرد

عالمی خاک غم روی سر کرد

 

آه از اون ساعت ...

گفته بودی که زینب نبینه

خون نشسته به رویت ز کینه

من بمیرم که عمر گلت با

قصه خون و خنجر اجینه

کربلا با غریبت چه ها کرد

زینب را از برادر جدا کرد

عصمت الله رو دست غریبی

همسفر با یه مشت بی حیا کرد...

آآآآآآآه...